۱۳ مرداد ۱۳۸۸

ابطحی


آه که چقدر نگاهت آزارم میدهد. که التماس میکند. که تو آنجا بی دفاع و من زیر باد کولر ، هیچ کاری نمیتوانم بکنم جز نوشتن ، تا شاید کمی ، فقط کمی با شما هم درد شوم.
جایی خواندم از پیامبر ، که یکی از یارانش آمد و گفت مجبور شدم علیه تو صحبت کنم . مجبورم کردند چون جانم در خطر بود.
پیامبر فرمود اگر باز هم پیش آمد از من بد بگو !
آری برادر!
هرچه میخواهند برایشان بگو. خودشان جرأت حرف زدن ندارند ، تو خیال پردازیشان را بگو.
آسوده بخواب .
همه میدانند که تو چه کرده ای و آنها چه کرده اند و میکنند.

آری ، همه میبینند ، همه میدانند.

http://www.omid20-sabz.blogsky.com/

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر